



چه جوری اون شب تورو تو لباس دامادی ببینم.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟کنار یکی دیگه.....نمیتونم..........این روزها همش از خدا میخوام بهم قدرت بده....فکر میکردم عادت کردم همه چی برام عادی شده.....مخصوصا بعد از رابطه ای که خانمت با من پیدا کرده....اما الان میبینم که نه....من کاملا اشتباه میکردم........من فراموشت نکردم..........شبی که خانمت عکسهای عقدت را نشونم میداد و تو بغل تو میدیدمش ناخنم را فرو کرده بودم کف دستم که اشکم در نیاد....الکی لبخند میزدم و................روزی که از من خواست باهاش برم بیرون برای خرید...................کاش میدونستی چه حالی داشتم...تو بهش زنگ میزدی اون بهت زنگ میزد............و من میشکستم و با خودم میگفتم دیگه تموم شد............اون مال من نیست................
همه اون روزهایی که یادگاریهای عروسیت را درست کردم٬به خواهش خانمت٬اشک ریختم ........تو انقدر نامرد بودی که با اینکه میدونستی این کار برام چقدر سخته..........اما مانع نشدی....به نظرم با شکوه بودن عروسیت برات خیلی با ارزشتر از شکستن دل من بود.............
یا روزی که با غرور سرویس طلای ۵ میلیونیش را به رخ من کشیدی.............واقعا هدفت چی بود؟؟؟؟؟؟؟تو که میدونی من خیلییییییییییییییییییی خیلی بیشتر از اون دارم.........یا حتی وقتی پز تلویزیون ۳۷ اینچ و یخچال ساید بای ساید جهیزیش را میدادی..........که چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟فکر کردی من ندید بدیدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ندارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من ماشینم را بفروشم میتونم ۲۰ تا از اونها بخرم..........پس بچه بازی نکن..........دنیا خیلی بزرگتر از این حرفهاست.خوشبختی به این چیزها نیست.........
برات متاسفم.....میدونی چرا؟چون این ازدواجت هم ناموفقه............تو با کسی ازدواج نکردی که دلش با تو باشه..........تو با کسی ازدواج نکردی که تو زندگی باهات دوست باشه....پس فردا یه مشکلی برات پیش اومد آرومت کنه....باهاش مشورت کنی...درد دل کنی................تو با یه عروسک کوکی ازدواج کردی که دنیا رو خیلیییییییییییییییییی کوچیک میبینه...........ارزش تو براش به اندازه خرید یه سرویس طلاست یا سوار ماشینت شدن و پز اون را به دیگران دادن..............دلم برات میسوزه................نمیدونم کی اینها رو میخونی....هرچند که به نظرم دیگه آدرس این بلاگ یادت رفته........... فکر کنم یه بار دیگه اینجا رو آپ میکنم و بعد احتمالا حذفش میکنم.و اون ...روز عروسیته...............
من برات آرزوی خوشبختی نمیکنم............یادت نره..............


سلام دوستای گلم.............یاورای همیشگی.............همراهان خوب روزهای تلخ زندگیم................
امروز تصمیم گرفتم اخرین مطلبم را بنویسم............به این نتیجه رسیدم که اون ادم ارزش این را نداره که براش بلاگ بنویسم و مخصوصا با توهینی که دیروز- خواسته یا ناخواسته ـ بهم کرد و همچنین با تلنگری که دوست خوب و عزیزم زهرا بهم زد......................
قسمت ما هم این بود............منم راضی ام به رضای خدا....................
از همتون میخوام برام دعا کنید..............دعا کنید خدا من را ببخشه.................همه گناهام را.
زهرای عزیز بازم ازت ممنونم............نسیم جان....شایان و حامد......امیر متین.............شهروز٬پرستو٬عرفان٬حمید٬مهدی عزیز که اخرش هم لینک موزیکش را نداد بهم٬نازنین....مهران....هما.............................همه اونایی که میامدن و بهم سر میزدن و الان اسمشون تو ذهنم نیست................از همتون ممنونم.............امیدوارم یه روزی با یه بلاگ دیگه و یه عالمه خاطره های خوب با هم باشیم.................
دوستون دارم و براتون بهترینها رو ارزو میکنم................به قول عمو پورنگ:
دست علی یارتون٬خدا نگهدارتون
دوست تنهای شما:بنفشه



اگر نیایی٬اگر مرا نبینی٬اگر تکرار یادم در ذهنت مرور نشود٬یا اگر مرا ببینی و نشناسی و شاید هم اگر برایت غریبه باشم٬باز هم میایم و تو را میبینم .
هزار بار تو را در ذهنم حک میکنم و باز هم اگر هیچ گاه به وعده هایت وفا نکنی و بارها قلبم را بشکنی و مرا زیر پا بگذاری باز هم عاشقت میمانم .
عشق یکبار به سراغ ادمی میاید و برای یک عمر میماند.نمیرود تا ما برویم..........پس تو میمانی............تا من هستم.....و دمی هست................و بازدمی....................
دیشب برایت شعر گفتم و از تو که هیچگاه به دیدنم نیامدی٬گله کردم.گوش کن................میشنوی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
صدای خشخش است!حتما برگها دلتنگ همند و من اما دلتنگ تو..................قهرمان گمشده شعرهایم!شعر های من در غریبی مانده اند و تو ایا دلت برای بی کسیشان نمیسوزد؟چه کسی تو را از من گرفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نمیدانم.................شاید شاعری که در سوگ قهرمان شعر هایش سیاه پوشیده بود تو را سرود٬برای شعر نیمه تمامش.
تو همزاد خاک نبودی که مترادف ابری و همپای نسیم......چشم انتظاری کویر را پاسخی بده!
باور کن هیچ کس قهرمان شعرهایش را به اندازه من دوست ندارد......................

من اروم داشتم زندگیمو میکردم.خوشبخت بودم....اما تو به زور وارد زندگی من شدی.و چیزی را از من گرفتی که دیگه اون ارامش و خوشبختی را به من بر نمیگردونه......تو برای همیشه چیزی را از من گرفتی که تا اخر عمرم عذابم میده......و امروز من دعا میکنم خیلی زود٬خدا اون را از تو هم بگیره تا بفهمی من چه عذابی میکشم...............


سلام .................یه مدتی نبودم یعنی ۲ هفته رفته بودم سفر..............خیلی چسبید.جای همگی خالی.حس میکنم این سفر نقطه پایانی بود به اون همه عشق ......اون همه خاطره....و تمام اون روزای رویایی...............
دیگه رسیدم به اون نقطه ای که از روز اول منتظرش بودم.همیشه با خودم میگفتم یعنی اون روز میرسه که فراموشش کنم؟یعنی روزی میاد که وقتی یادش میافتم اشکم در نیاد؟
و حالا هزاران هزار بار خدا رو شکر میکنم که این قدرت را بهم داد................
اهای.............تویی که نمیدونم میای اینجا یانه......اصلا هم اومدنت مهم نیست......این را بدون که خیلی خوشحالم.میدونی..............(یاد چارخونه افتادم......
)یه زمانی خیلی ناراحت بودم از اینکه تو بدترین شرایط تنها موندم........و تو توی خوشحالی غرق شدی.همش میگفتم چرا غصه هاش فقط باید مال من باشه؟اما حالا..................حالا میبینم که هر جا صحبت از تو میشه همه از انتخاب اشتباهت میگن......از بچه بازیهات......کارای مسخره خانمت!!!!!!!!!!!که البته خودم هم شاهد مسخره بازیها و جلف بازیهاتون بودم.این برام کافیه...........اینکه خیلی ها مسخرت میکنن............و این برای من لذته...................
خوب....طبییعه............تو اصلا لیاقت این همه عشق را نداشتی و من خیلی وقته که تمام اون عشق را که یه زمانی به پای تویه......................ریخته بودم میریزم به پای عزیزام.اونایی که دوستم دارن.من را به خاطر هوسهای حیوونیشون نمیخوان.من را دوست دارن.به خاطر خودم................و من عاشقشونم..........................
نقطه .......سر خط...................
تو و تمام خاطراتتو به گور میسپارم.............دیگه برام خیلی راحته که وقتی زنگ میزنی
rejectکنم..............چون اصلا دلم نمیخواد صداتو بشنوم...............دلم نمیخواد ببینمت..........................ازت بدم میاد.......................
خدا جواب منو داد................خیلی زود.................یادمه تو بلاگ قبلیمون توی اخرین پستها نوشتم دیگه مطمئنم که همین روزا میام اینجا و خبر ازدواجت را مینویسم...........و حالا اینجا دلم میخواد همه بدونن که میدونم یه روزی میام خبر پشیمونیت را اینجا مینویسم..........
من همین جا جلوی چشم همه اونایی که میان و میخونن خاطراتتو مدفون میکنم و برای همیشه فراموش میکنم که یه روزی عاشق ادم حقیری مثل تو بودمنقطه!
سر خط:امروز شروع روزای قشنگ زندگیمه...............
خوشحالم.خیلی................



میدونم یه روز میفهمی......روزی که دنیا رو گشتی........من چه جوری تورو خواستم......تو چه جور ازم گذشتی...............
قبل از هر چیز میخوام تشکر کنم از همه اونایی که با حوصله مطالبم را میخونن.....راهنماییم میکنن ٬دلداریم میدن٬و یا از تجربه های خودشون میگن.خیلی خوشحالم از این بابت.....یه چیزایی هست که ادم نمیتونه به هیچ کس بگه و اینجور وقتهاست که داشتن دوستای ناشناس یک نعمته.....................
روزای عجیبی را میگذرونم.........روزهایی که هم توش دلتنگیه و هم تنفر........ولی یه چیزی را مطمئنم..........و اون اینه که دیگه تورو به دلم راه نمیدم........تو نمک نشناسی.این را به خاطر خودم نمیگم.خب رفتی که رفتی........ولی ایکاش تو شرایط بهتری میرفتی...کاش میزاشتی همه چیز به خوبی و خوشی تموم شه..........کاش میزاشتی همه اون خاطرات قشنگ تا ابد درخشان بمونه نه اینکه با کارهای نسنجیدت یه لایه خاکستر بکشی روش............
از خدا میخوام منو ببخشه.ادم یه وقتهایی خودشو پشت عشق قایم میکنه و سعی میکنه به نام عشق به کاراش و به خاطراتش برچسب گناه نچسبونه............اما یه وقت به خودش میاد که میبینه ای دل غافل..................من یک دنیا عشق به پاش ریختم و اون یه دنیا هوس............درست مثل تو..........و حالا من از خدا میخوام منو ببخشه..........و حس میکنم میبخشه.برای اینکه این روزا مطمئنم که خدا با منه.اگه منو نمیبخشید الان دیوونه شده بودم..........من ادم خوبی بودم...........به خاطر تو بد شدم.................!!!!!!!!!!!
دیگه نمیخوام از عشق به تو بنویسم.نمیخوام از اینکه هستی مغرورتر بشی........و با خودت فکر کنی حتما خیلی با ارزشی که من با وجود همه نامردیهایی که ازت دیدم باز عاشقتم.............
خیلی زود اون روزی میاد که تو پشیمون میشی.از همه چی.خدا بزرگه و این کارت را بی جواب نمیزاره.و اون روز تنها میمونی و دیگه من نیستم که به حرفهات گوش کنم.من نیستم که راهنماییت کنم(بعد از اون روز که از خانم محترمت!!!!!!!!دفاع کردی تصمیم گرفتم کوچکترین اظهار نظری نکنم).........اون روز من از تو خیلی فاصله گرفتم.انقدر دور شدم که هرچقدر داد بزنی هم صداتو نمیشنوم..............
اگه اون روز رسید امیدوارم توی دلت صدای خنده هامو بشنوی..........خوشحالم که باز ازت متنفرم.خوشحالم که خدا بجای تو چیزای با ارزش تری را این روزا بهم داده...........من تورو با خدا معامله کردم..........گفتم خدایا اون رو از من گرفتی ٬راضی ام به رضای تو..........به اندازه کافی هم عذاب کشیدم توی این یک سال و همه اونا رو امیدوارم خدا بزاره به حساب تاوان گناه هام۹البته اگه اون همه عشق پاک گناه بود) و حالا دوست دارم ببینم خدا با تو چه معامله ای میکنه...............
یعنی من اون روز را میبینم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



گوشی تلفن را بر میدارم.......شماره میگیرم.....چند بوق کوتاه و بعد......................سلام و علیک..........و تبریک به مناسبت ازدواج.........و ارزوی خوشبختی..........و ابراز اشتیاق دیدار.............
باورم نمیشه.این منم؟این منم که دارم حرف میزنم؟.................این منم که به همسر تو زنگ میزنم؟به کسی که اون لحظه کنار تو نشسته........جای من؟دستش تو دسته توئه.....به جای دست من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نه نه نه نه نه نه نه نه.................
پس اون همه اشک و گریه چی؟اون همه ناله و نفرین چی میشه؟بی وفائی تو چی میشه؟دروغهات٬نامردیهات٬پشت پا زدنت به همه چی.................اونها چی میشه؟
سخت بود.....خیلی سخت..........خیلی خیلی خیلی............اما من این کار رو کردم.فقط بخاطر تو.چون میدونستم با این کار خوشحالت میکنم.چشمهام رو بستم و برای یک لحظه کوتاه همه چیز رو فراموش کردم و سعی کردم به اون دختری که جای منو تو زندگیت....تو قلبت....تو خونت.....تو اتاقت.....تو ماشینت............گرفته از ته دل تبریک بگم چون از ادمهای دورو خیلی بدم میاد و دوست داشتم اگر حرفی میزنم از ته دل باشه....فیلم نباشه............
چشمامو باز میکنم.مکالمه تموم شد و فقط صدای سوت از گوشی میاد.........زل میزنم به گوشی و بعد.....................وبعد با تمام وجودم بغضم را میشکنم وصدا میزنم:
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
راستی٬تو صدای شکستنم را شنیدی.نه؟



سجده به عشقت میزنم..............................
نمیدونم کجایی و چکار میکنی؟خیلی سخته که اونی که دوستش داری تو همین شهر باشه ٬فاصله اش با تو یه خیابون باشه٬اما ازش خبر نداشته باشی...............
خیلی سخته که بخوای یادت بیاری اینی که این روزها به اندازه سر سوزن بهت اهمیت نمیده٬یه زمانی عاشقت بوده................
چه جوری باور کنم که تو یه زمانی دوستم داشتی؟چه جوری باور کنم که اون همه خاطره٬اون همه جمله عاشقانه فقط مال من بوده؟
چه جوری باور کنم که اون روزا من - فقط من - تنها مالک قلبت بودم............؟؟؟؟؟؟؟؟
دوست دارم چند کلمه با محبت باهات حرف بزنم.بدون کینه...مثل همه اون ۴ سال٬پر از عشق:
عزیز دلم سلام:
این روزا تقریبا ۱ سال میشه که این روزای بد شروع شد.روزای جدایی من وتو..........اما اگه دقیق بخواهیم حساب کنیم٬امروز ۱۸ روزه که تو دیگه مال من نیستی........من چی میگم؟۱۸ روز؟نه....به جون عزیزت برام ۱۸ سال گذشته..............از چی برات تعریف کنم؟اصلا دلت میخواد راجع به من بدونی؟دلت میخواد از چی برات بگم؟از اون شبهایی که میدونم تو کنار عشقتی؟و من تا صبح میشینم پای تلویزیون و سرم را گرم میکنم که به این فکر نکنم تو به من چه قولی داده بودی؟
یا روزایی که میرم بیرون و چشمام همه جا دنبال توه....و بعضی وقتها چشمام درد میگیره از بس که پلاک ماشینها رو نگاه میکنم.....یادت میاد؟مثل اون اولا که چقدر به این موضوع میخندیدیم؟
یا شبهایی که همش چشمم به صفحه ایفون...........تا ساعت ۱۰ و اگه نیای میرم بخوابم............میدونی چیه؟این روزا خیلی بیشتر از قبل به قدرت خدا ایمان اوردم...........من فکر میکردم اگه تو بری من دیوونه میشم.اما نه....دیوونه شدم...........اما یه تکه از وجودم کنده شده.............تو یه داغ بزرگ تو دل من گذاشتی که همیشه منو میسوزونه.......همیشه.........و من همیشه با خودم میگم چرا من بهش اعتماد کردم؟
میدونم..........من و تو همون دوخط موازی بودیم که به هم نمیرسیدیم............اما تو به من قول داده بودی که همه چیز را بهم بگی....تو به من قول داده بودی که قبل از همه به من خبر بدی اما اینکار رو نکردی و من درست شب عقد کنان تو خبر دار شدم............و چه سخت بود فیلم بازی کردن جلوی بقیه و چه سخت تر بود درست همون شب٬دیدن تو همراه با.....................
دلم خیلی پره......دلم میخواد همه چیو بنویسم.همه دلتنگیهامو......همه غصه هامو....اخه تو سنگ صبور من بودی٬من جز تو کسی را نداشتم که باهاش راحت راحت باشم.تو برای من بالاتر از یه دوست بودی.تو خود من بودی.هر رازی را که تو زندگیم بود و فقط من میدونستمش تو هم میدونستی.........چقدر باهم راحت بودیم.....چقدر صمیمی............و تو با یک دنیا دروغ جواب همه اطمینان های من رو دادی و همه اون قشنگیها رو زیر پات له کردی..................
این روزا داره میگذره............این روزا که اینقدر برات قشنگ و رویایی هستن که من توش جایی ندارم.اما این روزا هم عادی میشه........همه چیز عادی میشه و تو تازه من رو به یاد میاری و شاید اون روز بتونی بفهمی که من این روزا چی کشیدم تا تورو فراموش کنم...............میتونم؟؟؟؟؟؟؟؟نمیدونم........
اما این را میدونم که تو پشیمون میشی............دیگه مطمئن شدم که تو پشیمون میشی..............................متاسفم...........


خیلی خیلی خیلی دلم میخواد این مطلب را حتما بخونی..............ولی نه...........حتی حوصله نوشتنش را هم ندارم..........
خیلی جالبه.............تقریبا مطمئنم که دیگه دوست ندارم...........و مطمئنم که از انتخاب اشتباهت خیلی خوشحالم...............چون مثل روز برام روشنه که خیلی زودتر از اونی که حتی خودم فکر میکنم...............پشیمونیت را میبینم...............میدونم که میبینم.........


![]()
هنوز یک دل سیر تورا ندیده بودم که وقت تمام شد.
هنوز تمام حرفهایم را نگفته بودم.....تمام حرفهایت را نگفته بودی ....هنوز چشمهایم از دیدنت سیر نشده بودند ٬دستهایم هنوز موهایت را شانه نزده بودند و هنوز خیلی چیزها مانده بود که باید برای توشه راهی طولانی همراه خود میکردم و هنوز کوله بار تو را کامل پر نکرده بودم که وقت تمام شد.......
من هنوز به اندازه کافی با اشکهایم رد پاهایت را شستشو نداده بودم که وقت تمام شد.
هنوز چتری که بعد از رفتن من٬ برای تو سر پناهی امن باشد پیدا نکرده بودم.....هنوز به اندازه کافی سر بر شانه هایت نگذاشته بودم که اگر در اینده شانه ای نبود ٬حسرت نخورم.....که وقت تمام شد..............
هنوز به اندازه کافی برایت نمرده بودم ٬هنوز چشمهایم قدرت این را داشتند که چند شب دیگر را به یاد تو نخوابم٬هنوز خیلی کارها باید برایت میکردم که نکرده بودم که وقت تمام شد........
راستی در ان لحظات اخر دستهایت را نوازش کر ده بودم یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یادم نمیاید.خیلی حواس پرت شده ام .تا یادم نرفته بگویم:وقت تمام شد و من یادم رفت به گلهای دیوار اتاقت اب بدهم٬تا خشک نشده اند به انها اب بده.........
میگویند وقت تمام شد ٬برگه ها بالا!
خیلی تکراریست برایت.......ولی باز هم میگویم.دست خودم که نیست:
مواظب خودت باش............تو برایم بیشتر از اینها ارزش داری...........
(حس عجیبیه.....عشق در کنار تنفر...........امروز بیشتر از هر روز دیگه ای دلم هواتو کرده.....امروز بیشتر از هر روز دلتنگتم.......اما هنوز نمیبخشمت...........کاش بیای اینجا و حرفهام رو بخونی...........)


